• صفحه نخست
  • آرشیو مطالب
  • نسخه موبایل
  • تماس با من

آنیم و آنیما و نی نی موس


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شیراز تاریخی

نظرات: 0

هفته گذشته رفتیم شیراز. شروعش خوب بود. وقتی رسیدیم هوا خیلی سرد بود و مهمانسرای دانشگاه هم که از این فانتزیها بود و خیلی گرم نبود. شب رفتیم بیرون یه بازاری جدید یافتیم که اسمش یادم نیست. یه کلاه برای نی نی موس گرفتیم که وقتی میذاره سرش شبیه بره میشه. البته طرح حیوون نداره. کلا بدم میاد از این کلاههایی که مثل سر حیوونه و وقتی بچه میذاره سرش خیلی مضحک میشه. کلاهه رنگش یاسی بود و همونجا کلاهش رو عوض کردم. توی بکش پس کش یه مانتویی بودم که نهایتا نگرفتم و خیلی خوشحالم که نگرفتم. شام رو گرفتیم و اومدیم مهمانسرا خوردیم. چون اصلا نمیشد بیرون نشست. مهمانسرا هم که دقیقا دامنه کوه. یعنی وقتی میای بیرون حصارایی که کشیدن تا حیوونا از کوه یه وقت نیان داخل. شاید ۴-۵ متر با خود کوه فاصله داره و از این لحاظ منظره بی نظیری داره. 

 

فرداش برنامه مون واسه پیست و تله کابین سپیدان بود. که عکسهاش رو بعدا میذارم. ما که چند سالی بود برف ندیده بودیم حسابی هیجان داشتیم. البته این هیجان بعد از خارج شدن از ماشین تبدیل به قندیل شد. من خیلی بهم خوش نگذشت. یعنی از شدت سرما هنوز وقتی یادم میاد ... وای دندونام می لرزه. اولش که رسیدیم رفتیم هتل قله که ماشین بدجوری توی یخها گیر کرد و ما زنجیر چرخ نداشتیم. 4 نفری اومدن کمک و وقتی دقت کردم دیدم همه ماشینهایی که جلوی هتل پارک کردن زیرشون قندیلهای بزرگ آویزونه. بیشترشون شاسی بلند بودن و مناسب برف و یخ.  

بعد تله کابین سوار شدیم و رفتیم تا خود قله. هیچی دیده نمی شد. اولین باری بود که تله کابین سوار می شدم. تصورم از تله کابین چیز دیگه ایی بود.  

دوست داشتم منظره داشته باشه نه اینکه همه اش سفیدی برف باشه. دو تا دختر اسکی باز با ما سوار کابین شده بودن و کلا حس خوب و شجاعت می دادن به آدم . اینکه دو تا بجه 9-10 ساله بیان تا بالای قله و با اسکی بیان پایین. واییییییییی آدرنالین ... !!!!!!!!!!!

 

پرهام بنده خدا مونده بود که چرا اینجوری شدم. رفتیم کافی شاپ بالای قله. من هنوز میلرزیدم و می ترسیدم. برف شروع به بارش کرده بود. و من ترس از سرماخوردن یا سینه پهلو کردن بچه ام رو داشتم خیلی شدید. ترس از اینکه الان وسط امتحاناته و من نمی تونم مرخصی بگیرم.  هرچی گفت یه چیزی بخوریم گرم بشیم. در حالیکه دندونام بهم میخوردن گفتم نه فقط برگردیم و حتی روی صندلی ننشستم. (آخی دلم گرفت یهویی). یه چند تا عکس گرفتیم و حتی نتونستم توی صف تله کابین برگشت بایستم. از آقا و خانم میانسالی که سر صف بودن خواستم که بخاطر بچه اجازه بدن ما زودتر سوار شیم و با خوشرویی قبول کردن. (یه عالمه انرژی خوب برای شما دو تا انسان مهربون و با درک) . توی راه برگشت ناگتهایی که گرفته بودیم رو خوردیم به همراه سیب زمینی.  و بعد هم واسه ناهار یه جوجه ایی زدیم البته توی رستورانی توی خود شهر سپیدان. دیگه تحمل برف نداشتم. هر دو تا کفشام گند زده شده بودن.

 

شبش خسته بودیم و من و نی نی موس که عصر خوابیده بودیم رفتیم پارک داخل مهمانسرا بازی کردیم و بعد هم شام خوردیم و خوابیدیم. دیگه از فرط خستگی نمی تونستیم بریم بیرون. پرهام اصرار داشت که بریم شاهچراغ ولی نهایتا تصمیم گرفتیم فردا ظهرش بریم. 

 

فردا صبحش رفتیم باغ پرندگان شیراز که وضعیت واقعا اسفناکی داشت. یعنی تصور کنین فلامینگو روی آسفالت بود بجای اینکه توی آب باشه. اردک و غاز و اینا رو قاطی پاتی روی زمینه گذاشته بودن. خرگوشها گرسنه بودن به حدی که ما کلی برگ درخت کندیم و پرهام و نی نی موس بهشون دادن. حیوونکیها مگه سیر می شدن؟ 

 

واسه ناهار رفتیم رستوران نایب و من ماهی کباب گرفتم و پرهام جوجه. هر دوتاش عالی بودن، رستورانش فضای آرومی داشت و از اونجاییکه نی نی موس هم خوب غذا خورد بهمون خوش گذشت.  

 

عصر رفتیم شاهچراغ و بعد هم بازار پشت ارگ شیراز که همیشه میریم اونجا و ترشیجات و اینا رو از اونجا می گیریم. بعد هم رفتیم بازار کامپیوتر. چند دقیقه بعدش توی ترافیکی شدید بودیم و یه ماشینی جلومون بود که خیلی بد رانندگی می کرد. و وای میستاد تا هم بیان جلوش. پرهام هم حوصله اش سر رفت و توی یه فرصت مناسب که سمت چپمون خالی شد و جلویی هم راه افتاد سریع راه افتاد که بیاد خط چپ یهو ماشین جلویی الکی ترمز محکمی کرد و ما زدیم بهش. قسمت سیم بکسل جلوی ماشین ما رفته بود توی سپرش و یه تیکه کوچولو ترک خورد ه بود. اعصابمون خراب شد. یارو میگفت که فقط میخواد تعویض کنه و ماشین مال خودش نیست و اینطوری شد که همه چی بهم ریخت. فرداش که یکشنبه بود ما میخواستیم برگردیم. دوشنبه صبح هم من امتحان داشتم. ولی با همکارام هماهنگ کردم تا امتحانم رو برگزار کنن و مجبور شدیم دوشنبه بریم بیمه و خسارتی نزدیک به 300 تومن عایدش شد. جدای از اینکه چقدر بحث و درگیری لفظی مودبانه هم این وسطا رد و بدل میشد. 

یادم نمیاد مسافرتی به این سختی داشته باشم. بحدی که به پرهام میگفتم حتی عید هم مسافرت نمیرم. همینجا اهواز هستم.  

 

از این حرفها گذشته

 

کلا توی  این سفر نی نی موس بچه ام خیلی خوب همکاری کرد. اولین سفری بود که بعد از پوشک گرفتنش می رفتیم. و بخاطر سرمای هوا نمی شد هر جایی ببریش دستشویی. از طرف دیگه بخاطر سرما کنترل ادرارش براش سخت بود و باید تند تند جیش میکرد. برای همین طی یه اقدام ابتکاری از لیوان یه بار مصرف استفاده می کردم. و همونجا توی ماشین جیش می کرد توی لیوانه و بعد تمیزش می کردم و لیوان هم که تکلیفش مشخصه. از اونجاییکه براش تازگی داشت هر وقتی لیوان یه بار مصرف می دید میگفت : جیش کن لیوان؟  

 

وایییییییی چقدر حرف زدم

 

تازه کلی از جزییات رو نگفتم.


یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 ساعت 12:21 PM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب

21/10/1390

نظرات: 5

این روزها روزهای نسبتا پرباریه. درگی خوندنم حسابی. حتی بعضی روزها اصلا کامپیوتر اتاقم رو روشن نمی کنم. اداره است دیگه. هر لحظه آدم وسوسه میشه به کامپیوتری که در فاصله ۲۰ سانتی ات نشسته یه سری بزنی.  

تلاش می کنم. که بجای دکترای شرایط خاص، خودم قبول بشم. 

 

 

این چند وقته خیلی از ظهرها وقتی نی نی موس رو از مهد کودک بر میدارم باهم میریم پارک/ حتی یه روز ناهارمون رو هم همونجا خوردیم. یه زیرانداز که خدارو شکر همیشه توی ماشین هست.  

  

ولی امروز هوا ابریه. نمی دونم میشه رفت یا نه. 

 

بچه ام داره بزرگ میشه و میزان ارتباط اجتماعی اش بیشتر شده.  

 

از این بابت خیلی خوشحالم 

 

خیلی از دستوراتی که فکرشو نمی کردم،متوجه میشه. 

 

بالش بذار زیر پات و کنترل رو از روی اوپن بیار. 

 

وقتی دارم لباساشو عوض می کنم عاشق تن بدون لباسشم. تن بچه خیلی لطیفه. همینجوری بوش می کنم و می بوسمش. و نی نی موس خیلی از این کار لذت می بره. 

 

من برم که تایم استراحت تموم شد.


چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 ساعت 11:35 AM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب

6/10/90

نظرات: 3

چهارشنبه یعنی همون روزی که شبش شب یلدا بود مهد کودک نی نی موس جشن داشتن. شب قبلش رفتیم بازار و یه ست لباس خیلی خوشکل براش گرفتیم که شامل یه شلوار جین قهوه ای و یه پیرهن کلاه دار و یه کت کتون کرم قهوه ایی بود. گفته بودن که صبح بچه ها با لباسی که میخوان عکس بگیرن بیان و حتما بیدار باشن. نی نی موس خوش خواب رو که هر کاری کردیم بیدار نشد. از اونجاییکه بعد از بیدار شدن از خواب حتما باید میرفت دستشویی نمی تونستم لباساشو عضو کنم. لباساش رو براش گذاشتم. تا ساعت ۹:۳۰ که زنگ زدم گفت هر کاری کردیم بیدار نشده. البته عکاس هم هنوز کارش رو شروع نکرده. یک ساعت بعد زنگ زد که با گریه زاری بیدارش کردیم و ازش عکس گرفتیم. خوشحال شدم. از طرفی گفته بودن که غذا براش نذارین ما توی جشنمون هم صبحونه می دیم به بچه ها هم ناهار.  برای همین من روز قبلش فرصت داشتم تا با حوصله توی بازار بگردم و استرس غذا نداشته باشم.  

صبح رفتم یه ست زیتون خوری خیلی شیک گرفتم واسه مربی اش، یه کادویی با شمع و تزیینات هم گرفتم واسه مدیر داخلی شون، یه جا خودکاری برنارد هم گرفتم واسه پرهام که البته به یکی دیگه از مربیهای مهد رسید نهایتا.

ظهر که از مهد گرفتمش خوشحال بود. از اونجاییکه واسه شب یلدا میخواستم کیک خامه ای درست کنم دربدر ساعت ۲:۳۰ ظهر دنبال شیرینی فروشی بودم که ازش خامه بگیرم. خامه رو با ترفندی گرفتم و به سرعت جت برگشتم خونه تا تدارکات ببینم. از طرفی عصرش باشگاه هم میخواستم برم. ظهر سریع کیک نسکافه رو درست کردم و بساط آش رشته رو هم روبراه کردم و بعد رفتم باشگاه.  

از باشگاه که برگشتم کیک حسابی خنک شده بود و با خامه اینا تزیینش کردم. دیگه از لحاظ کیک مخصوصا کیک نسکافه حسابی با تجربه شدم و معمولا کیکام خوب در میاد.  

با یه دست سیرداغ پیاز داغ آش درست می کردم 

با یه دست میوه می شستم  مخصوصا خرمالوهای تپلی که صبحش گرفته بودم

با یه دست آجیل روبرای می کردم  

با یه دست چایی و اینا.. 

 با یه دست و پا هم بادکنکایی که گرفته بودم رو البته با همکاری پرهام باد کردیم. 

خیلی خوش گذشت البته یه سر به بازار دست فروشها هم زدیم که روحیه مون عوض شد. 

=============== 

نی نی موس دیگه داره هر دو زبان رو بخوبی یاد میگیره 

 

به بابایی اش میگه بابی 

به منم که هیچی نمی گه یعنی این بچه ۲ سال و ۳ ماهشه یه بار هم نگفته مامان  یا چیزی شبیه به اون 

شکلهای مربع، مستطیل، مثلث، بیضی، هشت ضلعی، ماه، ستاره، لوزی، دایره و ... رو همه به انگلیسی بلده ولی هنوز فارسی شون رو بلد نیست 

رنگهای قرمز- نارنجی-صورتی-بنفش-آبی-سبز-مشکی-زرد رو هم به انگلیسی و هم به فارسی بلده 

اعداد و حروف رو هم بلده به انگلیسی و کلمات رو می تونه هجی کنه. خیلی هم به این کار علاقه داره. یعنی هر جایی نوشته انگلیسی می بینه سریع میره و می خونه. حتی روی لباساش. 

 

چند روز  پیش مربی اش می گه که خدمه داشته جارو می کشیده که یاسین رفته نوشته های روی جاروبرقی رو میخونده و از اونجا بوده که فهمیدن به قول خودشون زبان بلده. 

 

=============== 

بی مقدمه 

خداحافظی


سه شنبه 6 دی ماه سال 1390 ساعت 09:13 AM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب

همه این روزها- 10-7/90

نظرات: 7

1. دیروز عصر حدودای ساعت 5:30 بود که با بوسه پرهام ازخواب بیدار شدم. سریع پاشدم که حاضر بشم برم باشگاه، سریع رفتم اتاق لباس پوشیدم و اومدم توی آشپزخونه تا ظرف آب رو بردارم که دیدم پرهام یه دسته گل خیلی ناز خریده واسم. دلم شاد میشه و با انرژی مضاعف میرسم باشگاه. ولی در اوج غافلگیری دیدم سالن پره و وسطای کلاسم هست. یهو مسئول باشگاه که با چهره متعجب من روبرو شده بود خیلی آروم و محترمانه گفت که کلاس ساعتش تغییر کرده و شده 5:30. خوشبختانه دیروز من زودتر رفته بودم. (چون ساعت خونه از ساعت باشگاه جلوتره) یه خورده حالم گرفته شد ولی رفتم سر کلاس. و بعد از کلاس بود که فهمیدم خیلیها نمی دونستن ساعتش عوض شده.  

2. نی نی موس خیلی تغییر کرده این روزها. هرچی رو می بینه میگه این چیه؟ 

الهی دور نفسات عزیزم 

و وقتی بهش میگی دوباره تکرار نمی کنه. 

از a تا z رو کامل بلده. همه رو تند تند میگه. و کلا وقتی داره بازی می کنه یا داره الفبا رو با خودش میگه یا اعداد رو می شماره. از 1 تا 10 رو کامل بلده و یهو می پره شونزده تا بیست انگلیسی. از فارسی هم 1 تا 6 رو بلده.   

کفش رو میگه کوش 

چشم چشم دو ابرو رو هم  بلد شده.  

 

3. چند وقت پیش با پرهام رفته بودن بیرون که دست بر قضا نی نی موس یهو میره توی ماشین و در رو قفل می کنه. خدا میدونه تا به من زنگ زدن و رفتم و بچه اومد بیرون چقدر گریه کرده بود که وقتی بغلش کردم  پر بغض بود و چسبیده بود بهم. اینقدر استرس بهش وارد شده بود که خودشو خیس کرده بود. از بدشانسی همون روز بازی استقلال- پیروزی بود و کیانپارس رو بسته بودن و همه آژانسها ماشیناشون رفته بودن نتونسته بودن برگردن. و منم مونده بودم دم خونه تا یکی شون بهم ماشین بده. خلاصه ماشین جور شد و وقتی من با سوئیچ یدک رسیدم هم پرهام و هم نی نی موس به آخر حد تحملشون رسیده بودن.  

 

4. چند روز پیش پرهام در حالیکه نی نی موس بغلش بود خواست در کولر رو باز کنه تا فیلتراشو تمیز کنه. یهو یه عقرب سیاه بزرگ از داخل کولر افتاد روی مبل و صدای جیغ من بلند شد. ولی خدا رو شکر به خیر گذشت. و سریع عقرب رو کشتیم. پرهام می گفت همیشه من در کولر رو از سمت راستش باز می کردم چون راحتتره ولی اینبار چون بچه بغلم بود از سمت چپ باز کردم و قسمت بود که اون شب به خیر و خوشی بگذره. 


یکشنبه 10 مهر ماه سال 1390 ساعت 12:27 PM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • >>


آرشیو

  • » اردیبهشت 1384 (20)
  • » خرداد 1384 (27)
  • » تیر 1384 (23)
  • » مرداد 1384 (32)
  • » شهریور 1384 (17)
  • » مهر 1384 (14)
  • » آبان 1384 (16)
  • » آذر 1384 (11)
  • » دی 1384 (11)
  • » بهمن 1384 (14)
  • » اسفند 1384 (9)
  • » فروردین 1385 (6)
  • » اردیبهشت 1385 (8)
  • » خرداد 1385 (9)
  • » تیر 1385 (6)
  • » مرداد 1385 (4)
  • » مهر 1385 (1)
  • » آذر 1385 (1)
  • » بهمن 1385 (1)
  • » فروردین 1386 (1)
  • » اردیبهشت 1386 (8)
  • » خرداد 1386 (4)
  • » تیر 1386 (2)
  • » شهریور 1386 (7)
  • » مهر 1386 (5)
  • » آبان 1386 (5)
  • » آذر 1386 (4)
  • » دی 1386 (2)
  • » بهمن 1386 (8)
  • » اسفند 1386 (5)
  • » فروردین 1387 (1)
  • » اردیبهشت 1387 (4)
  • » خرداد 1387 (6)
  • » تیر 1387 (5)
  • » مرداد 1387 (1)
  • » شهریور 1387 (5)
  • » مهر 1387 (5)
  • » آبان 1387 (6)
  • » آذر 1387 (4)
  • » دی 1387 (2)
  • » بهمن 1387 (2)
  • » اسفند 1387 (3)
  • » فروردین 1388 (1)
  • » اردیبهشت 1388 (5)
  • » خرداد 1388 (4)
  • » تیر 1388 (3)
  • » شهریور 1388 (1)
  • » مهر 1388 (2)
  • » دی 1388 (3)
  • » فروردین 1389 (1)
  • » اردیبهشت 1389 (3)
  • » خرداد 1389 (2)
  • » تیر 1389 (1)
  • » شهریور 1389 (2)
  • » مهر 1389 (2)
  • » آذر 1389 (1)
  • » دی 1389 (2)
  • » بهمن 1389 (3)
  • » اسفند 1389 (2)
  • » خرداد 1390 (2)
  • » تیر 1390 (3)
  • » مرداد 1390 (3)
  • » شهریور 1390 (2)
  • » مهر 1390 (4)
  • » دی 1390 (2)
  • » بهمن 1390 (1)

لینک های روزانه

  • » مطبخ شیما
  • » مطبخ رویا
  • » سفره رنگین
  • » صمیم و همسرش
  • آرشیو لینکهای روزانه

لینک ها

  • » گیلاس
  • » آرین کوچولو
  • » آشیانی از حـریر
  • » آست: فوق العاده
  • » آرزوی آرزوها: رضوان
  • » روزهای یاسین کوچولو (عکس)
  • » یادداشتهای دختر دستفروش مترو
  • » بهارسایت-مجله اینترنتی آشپزی
  • » آشیانه عشق عسل: حس خوب
  • » مامان تینا: آشپزی شخصی
  • » فرشته های کوچولو: اهواز
  • » آشپزی رنگین
  • » یک محمد
  • » مامان یونا
  • » آهو جون: تبریز

آخرین ارسالها

  • » شیراز تاریخی
  • » 21/10/1390
  • » 6/10/90
  • » همه این روزها- 10-7/90
  • » ۶/۷/۱۳۹۰
  • » 6/7/90
  • » بوی ماه مهر
  • » گفتمانی بر سریالهای ماه رمضان
  • » دوست خوب
  • » از پوشک گرفتن بچه
  • لیست کامل عناوین یادداشتها

لوگو

آنیم و آنیما و نی نی موس

آمار

  • » بازدیدکنندگان: 298142
درباره
مهرماه ۱۳۸۲ بود که در آزمون کارشناسی ارشد اهواز قبول شدم. بعد از یک سال و خورده‌ای که از درسم گذشته بود، در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شدم. اونجا بود که با پرهام جونم که از تهران بعنوان مهندس برنامه نویس به شرکت اومده بود، آشنا شدم.
۲۹ شهریور ماه ۱۳۸۴-روز نیمه شعبان- عقد کردیم و ۲۴ مرداد ماه ۱۳۸۵ عروسی گرفتیم و رفتیم کلبه خودمون.  ما یک زوج جوانیم و آرزوهای زیادی برای زندگی مشترکمون داریم.
» مشاهده کامل شناسنامه
» تماس با مدیر
موضوعات
 خاطرات (0)    هویجوری (1)