<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[صبا و پرهام]]></title>
		<link>http://anymoanyma.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[آنیم در اساطیر به معنی مردی است که وجودش هنوز کامل نیست. او وقتی کامل می‌شود که کنار زنی قرار گیرد که این زن همان آنیما است.]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[14]]></title>
					<link>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/05/01/post-329/</link>
					<description><![CDATA[سلام<br><br>این اینترنت اکسپلورر من خراب شده. دارم با فایر فاکس می نویسم. که اینجا امکان تغییر فونت و رنگ و گذاشتن عکس وجود نداره. <br><br><br>-----------------------------------------------------------<br>ما رفته بودیم یزد<br><br>جاتون خالی خیلی خوش گذشت<br><br>یه جوری برنامه ریزی کرده بودیم که برای تولد حضرت علی اونجا باشیم. منم از یک هفته قبلش داشتم برنامه ریزی میکردم که برای پرهام کادو بگیرم. <br><br>ولی مشکلاتش زیاد بود. تصمیم داشتم یه گوشی براش بگیرم. زنگ زدم باداداشم مشورت کردم و قرار شد یه nokia N73 Music Edition  بگیرم. <br><br><br>http://www.gsm.ir/a411showpicreal.asp?phoneid=1140&picid=47365<br>http://www.gsm.ir/a411showpicreal.asp?phoneid=1140&picid=47375<br><br>از اونجاییکه نمیخواستم پرهام بفهمه بهش گفتم چون الان هنوز حقوق نگرفتیم وقتی از یزد برگشتیم برات کادو میگیرم. اونم گفت باشه.<br><br>ولی از اونجاییکه قرار بود پول رو همراهم ببرم توی مسافرت و آقا پرهام هم خبر نداشته باشه، تصمیم گرفتم بریزم به حساب داداشم. که اون هم خودش کلی مکافات داشت که حالا بگذریم ازش.<br><br>دلم داشت میترکید از بس که حرف برای گفتن داشتم ولی نمی تونستم به پرهام بگم.<br><br>صبح پنجشنبه راه افتادیم رفتیم شیراز. عصر که رسیدیم رفتیم خونه دوستم. و شب خیلی خوش گذشت.<br><br>فردا صبحش رفتیم یه گشتی توی شهر زدیم. حافظیه و باغ ارم که البته تکراری بید ولی همیشه قشنگ بید.<br><br>صبح روز شنبه راه افتادیم به سمت یزد.<br><br>عصری که رسیدم به پرهام میگم تازه حس می کنم چقدر دلم براشون تنگ شده بود.<br><br><br>بگذریم که این چند روزه با چه حس و حالی گذشت تا شب عید شد. زنداداش کوچیکم گفت امشب گوشی رو بهش نده تا فکر کنه واقعا هیچی براش نگرفتی. <br><br>از اونجاییکه شب عید ما خونه دوستم دعوت بودیم همین کار رو کردم. دوست داشتم دو تایی باشیم وقتی گوشی رو بهش می دم.<br><br>یه شب قبل از عید که همه خونه مامانم اینا جمع بودیم یه لحظه یواشکی به داداش بزرگم گفتم که برای پرهام گوشی گرفتم. آخه گوشی خودش هم همین مدله ولی چون یه خورده کارکرده و از صفری افتاده یهو زد به سرش و گفت که به پرهام میگم<br><br>منم مثل دیوونه ها پریدم رو سرش و دهنشو گرفتم. بعد به پرهام میگه: میخوام گوشیمو بفروشم بهت. <br><br>پرهام هم که ازهمه جا بیخبر بود گفت چند ؟<br><br>داداشم هم یه قیمتی الکی گفت. بعدش هم به من اشاره کرد که گوشی نو پرهام رو بده به من تا خبر نداره و گوشی من رو بده بهش.<br><br>من رو بگین روده بر شده بودم از خنده. <br><br>آخه داداشم به قول دوستان اسطوره ایه توی خونواده از بس که جوکه و کارهای خنده دار می کنه.<br><br><br>روز عید شد.<br><br>اون روز خونه دادش کوچیکه مهمون بودیم. صبحش اولی رفتیم خونه خواهرم برای تبریک عید. توی راه گفتم یه سر اول بریم خونه داداشم. یه کاری دارم. بعد بریم خونه خواهرم. چون گوشی هنوز خونه داداشم بود. <br><br>خلاصه توی اون فاصله رفتم گوشی رو گذاشتم توی کیفم . <br><br>توی راه خونه خواهرم یه جایی زیر سایه درختی به پرهام گفتم یه دقیقه اینجا وایسا کار دارم. بعد یهو گوشی رو از توی کیفم در آوردم و بهش گفتم روزت مبارک عزیز.<br><br>قیافه پرهام دیدنی بود. تا چند دقیقه همینطور نگام میکرد. <br><br><br>بعد یهو گفت گوشی محسن رو گرفتی؟ !!!  <br><br><br>منم گفتم نه خیر این صفره مال خود خودته<br><br><br><br>یهو وسط خیابون( البته توی ماشین) بغلم کرد و بوس. بعد هم اولین عکس رو از خودم گرفت.<br><br><br><br>بعدش شروع کردم به تخلیه حرفهام و تعریف کردم که از کی من داشتم برات برنامه می ریختم.<br><br>آخه قبل از اینکه بخوام انتخاب کنم مدل گوشی رو، بهش گفتم چون همکارم گوشیش ضربه خورده و شیشه اش شکسته میخواد یه گوشی نو بخره.<br><br>بنظرت چه مدلی بخره؟<br><br><br><br>.<br><br>روزت بازهم مبروک گلم.<br><br><br><br>.<br>راست دیشب یه سوتی دادم اساسی<br><br><br>داشتم لباس می شستم<br><br>دست آخر اومد ماشین رو آب بزنم. دیدم تکه تکه ها کاغذ اومد رو آب.<br><br>حدس بزنین چی بود؟<br><br><br>کارت بیمه شخص ثالث ماشین.<br><br><br>پرهام عصبانی شده بود و فرک (فکر) کنم هنوز هم باهام قهره.<br><br><br>دیییییییییییییییییی<br><br>/<br><br>تابستون رو گفتن اجبارا باید مرخصی بگیریم. من هم برنامه ام رو پر کردم. یه روز باشگاه یه روز استخر. کارهای مربوط به درسهای ترم بعدم هم هست. فکر نکنم از این یک ماه مرخصی چیزی بفهمم.<br><br>/]]></description>
					<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 10:23:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://anymoanyma.blogsky.com/Comments.bs?PostID=329</comments>
          <guid>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/05/01/post-329/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[13]]></title>
					<link>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/04/11/post-328/</link>
					<description><![CDATA[1. مدارکم رو کامل کردم که چونکه خواسته بودم رفته بودم باشگاااااااااااه <br>2.  پریشب به پرهام میگم تو رو خدا منو مجبور کن برم باشگاه. ایندفعه که بخوایم بریم یزد روم نمیشه مانتوم رو در بیارم. شدم 52 کیلو. 7 کیلوش حداقل از نظر خودم اضافه است. از ترازو فرار می کنم.<br>3. امروز کارام داشتن به خوبی و خوشی پیش می رفتن. یه مقاله ام تقریبا جمع و جور شده. فقط رفرنساش باید درست بشن. داشتم روی یکی دیگه فکر می کردم که قرار بود ببریم پیش آماریست تا برای تحلیل نهایی اش کمکم کنه. ولی لعنت به این یارو که فکرم رو بهم ریخت. یکی دیگه استعفا داده کارش افتاده گردن من. منم گفتم تا ابلاغ کتبی ام نیاد کاری انجام نمی دم. <br>4.  از اون موقع تا حالا هم مثل بچه ها هر کاری می کنم فکرم تمرکز نمیشه ( متمرکز نمیشه بخونید شما)<br>5. یه چند تا از عکسهای عید نوروز رو براتون میذارم:<br><br> ما امسال سال تحویل رو  کرمانشاه بودیم. صبح سال تحویل مهمانسرا بودیم بعد رفتیم طاق بستان. این عکس یه سیاه چادره که روز اول فروردین 1387 جلوی طاق بستان  کرمانشاه زده بودند. <br><br>http://i32.tinypic.com/21d53wk.jpg<br><br>این خانمه نشسته بود داخل چادر نون می پخت. ازش پرسیدم چند سالتونه؟ گفت: 30 سال. ولی یه دختر حدودا 16-17 ساله داشت. <br><br>http://i27.tinypic.com/jqt2s6.jpg<br><br>این آقا اونجا فلوت میزد و می فروخت. چه فیلمی در آورد پرهام. تصور کنید جلوی اونهمه جمعیت میخواست فلوت زدن یاد بگیره. <br><br>http://i29.tinypic.com/2jbs8wg.jpg<br><br>اینم از فعالیت بانک صادرات/ بازهم جلوی طاق بستان<br><br><br>http://i29.tinypic.com/wqws1y.jpg<br><br>اینم خود طاق بستان<br><br>http://i28.tinypic.com/suu82s.jpg<br><br>سفره هفت سین در طاق بستان<br><br>http://i25.tinypic.com/ie1b9d.jpg<br><br>میز و صندلی سنگی در حیاط طاق بستان<br><br>http://i29.tinypic.com/apfdjr.jpg<br><br>عکس مجسمه هرکول در بیستون/ از بیستون دیگه عکس نگرفتم. چون همه اش فیلم بود. ولی این یکی هم غنیمته<br><br>http://i32.tinypic.com/wrfb85.jpg<br><br>بعد رفتیم همدان<br><br>اینم عکس آرامگاه بوعلی در همدان<br><br>http://i31.tinypic.com/2qnnui0.jpg<br><br>عکس آرامگاه بابا طاهر/ جالبه وقتی رفتیم یه عده ای درویش داشتن اونجا میخوندند. اینقدر شلوغ بود که اصلا جای رد شدن هم نبود.<br><br>http://i26.tinypic.com/3338mkp.jpg<br><br>و در آخر<br><br><br>اینم عکس دلمه سبزیجاتی که خودم درست کردم<br><br><br>خود خودما<br><br><br>ولا غیر<br><br><br>http://i31.tinypic.com/2e1dbtz.jpg<br><br><br>شاد باشید <br><br>]]></description>
					<pubDate>Tue, 1 Jul 2008 14:18:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://anymoanyma.blogsky.com/Comments.bs?PostID=328</comments>
          <guid>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/04/11/post-328/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[12]]></title>
					<link>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/04/10/post-327/</link>
					<description><![CDATA[از زنداداشم در مورد سونوگرافی چهاربعدی سوال می کردم. میگفتم خیلی دقیق ظاهر بچه رو نشون میده و آخر سر هم عکسهاش رو روی سی دی میریزه بهت میده. خداییش فکر کنید. وقتی بچه به دنیا میاد از  لحظات زندگیش توی شکم مامانش هم عکس داره.<br><br>حالا داشته باشین تفاوت قیمت رو: اهواز 85000 تومن یزد 25000 تومن <br><br>5 شنبه گذشته باز 4تومن حقوق گرفتم رفتیم بازار تمومش کردیم اومدیم.<br>اینم لیستش:<br>1. یه مانتوی سفید خیلی خیلی خوشکل که روش طرحهای ساده بنفش و سورمه ای داره<br>2. یه روسری زمینه سفید با طرحهای بنفش <br>3. یه کیف دوشی سفید مارکش الان یادم نیست<br>4. یه کیف پول mouse<br>5. یه خورده هم لوازم ضروری منزل و آرایشی و بهداشتی<br><br>باز دوباره ما موندیم و ماهی که ازش فقط 10 روز گذشته و 30 - 40 تومن پول تا آخر ماه<br><br>خدا بده برکت<br>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 10:02:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://anymoanyma.blogsky.com/Comments.bs?PostID=327</comments>
          <guid>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/04/10/post-327/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱- تولد حضرت زهرا مبارک]]></title>
					<link>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/04/05/post-325/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>سلام سلام</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>همگی سلام</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>ای زندگی سلام</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>ای زندگی سلااااااااااااااااااااااااااام ( با صدای هایده بخونین)</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>تولد حضرت زهرا بر زنان و دختران و مادران و همگان و خودمان مبارک</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>دیروز خیلی ناراحت بودم. چون فهمیدم یه کسی که خیلی خیلی دوستش دارم سرطان خون گرفته. </FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>راستش هفته پیش یکی دو روزی مامانم اومده بود پیشم. سوال کرد که کی میان یزد؟ من هم با اطمینان جواب ندادم. ولی پرهام یه اطمینان خاصی برای رفتن داشت.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>دیروز دوباره زنگ زد که برو مرخصی ات رو بگیر. </FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>گفتم حالا چه عجله ایه برای رفتن. (راستش من آدم دلسنگی نیستم ولی خیلی هم وابسته نیسم. گفتم شاید بهتر باشه مرداد ماه که دانشگاه تعطیله بریم). </FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>پرهام گفت: یه نفر اونجاست که خیلی میخواد ببینتت. </FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>گفتم : خوب خیلی ها اونجان که میخوان منو ببینن <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">&nbsp;!!!</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>اصلا نخندید و گفت: این یکی فرق میکنه.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>من: چه فرقی؟</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>پرهام: آخه مریضه</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>من: <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">&nbsp;کیییییییییه؟</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>و&nbsp; اونجا بود که من فهمیدم بنده خدا سرطان خون از نوع شدید گرفته و معلوم نیست چقدر دوام بیاره.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>بگذریم . اعصابم خورد بود. ساعت ۲-۴ هم امتحان داشتم . قبل ازامتحان هم بچه ها هی میومدن سوال می پرسیدن. که دیگه مجبور شدم بگم سوال قبل از امتحان جواب نمیدم تا رفتن.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>بعد ازاینکه امتحان تموم شد پرهام اومد دنبالم.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>از اونجاییکه ناراحت بودم، دم در خونه گفتم من پیاده نمیشم.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>پرهام زیرکانه گفت: حالا برو. من زود میام خونه. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>تو آسانسور همه اش به&nbsp; فکر همین موضوع بودم. در رو که باز کردم. دیدم وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>تمام خونه تزیین شده</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>کلی از این قلبهای زر ورق گنده که باد میشن از سقف آویزونه.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>کلی ستاره های رنگی رنگی با نخ های بلند آویزون بودن.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>اینکه نخ هاشون بلند بود خیلی خوشکل شده بود</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>قبلا هم پیش&nbsp; اومده بود که غافلگیرم کرده باشه ولی دیروز چون قبلش ناراحت بودم غافلگیر شدم اساسی.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>یه کمی که رفتم جلو دیدم به&nbsp;آویز اولی&nbsp;یه کادو چسبیده <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif"></FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>همینطور که رفتم جلو دیدم نه بابا به همه آویزا کادوی کوچولو چسبیده. (جعبه طلا)</FONT></P>
<P><FONT color=#000066></FONT><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>منو بگین داشتم میمردم از غافلگیری</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>دندون رو جیگر گذاشتم تا پرهام بیاد. توی&nbsp; این فاصله یه دوشی گرفتم و موهامو سشوار کردم و ناهار خوردم. کرم پودر زدم&nbsp; تا اومد آرایش کنم پرهام رسید با یه دسته گل رز و مریم.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>عملا تکه تکه های صبای ترکیده از شدت غافلگیری رو میشد از در و دیوار جمع کرد.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>بدو بدو رفتم همه کادو ها رو کندم . ولی یکیش خیلی بلند بود و نمیشد کاریش کرد. تا پرهام رفت صندلی بیاره من آویزه رو پاره کردم و کادوهه رو برداشتم.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>یه دستبند خیلی خوشکل بید <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/07.gif"></FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>یه انگشت ستاره <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif"></FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>یه ربع سکه <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif"></FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>ولی&nbsp;زرگره موقعی که دستبند رو میذاشته توی جعبه اش فشار داده بود&nbsp;و دستبنده کج شده بود. شب رفتیم&nbsp;بازار و بجای انگشتر و دستبند یه حلقه جدید و یه گردنبند ایتالیایی گرفتم. بعد هم یه شام اساسی و زنگ به مامان و جیش- لالا-ب &nbsp;و&nbsp; س&nbsp;&nbsp; ب و۰س </FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>( یه دوستی داشتم که میگفت تا وقتی مجردی</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>جیش ب.و .س لالا</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>ولی وقتی متاهل شدی </FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>جیش لالا ب.و.س ب.و.س ب.و.س اصلا همه اش ب.و.س تا صبح.</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>لالا بی لالا</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000066>.</FONT></P>
<P><FONT color=#000066></FONT><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT color=#000066></FONT><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT color=#000066></FONT><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 10:19:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://anymoanyma.blogsky.com/Comments.bs?PostID=325</comments>
          <guid>http://anymoanyma.blogsky.com/1387/04/05/post-325/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
